وایسادم وسط تاریخ و یه لحظه زمان و نگه داشتم،حتی یادم نیست چرا زمانو نگه داشتم.هم زمان به بوی گند سیگار فکر میکنمو دیدار با دوستام که باید وقت بزارم ببینمشون, الانم به دیکته ی کلمه ی گذار و گزار؟تا کی قراره دقیقا دنیا با افکار عجق وجق تو ذهنم بچرخه و جمع نشه؟به طرز احمقانه ایم هر روز اطلاعات اضافی میگیرم از اینور و اونور.امروز از توی ده نیما اینا یه جمجمه عجیب پیدا کردم.علاقه به جمجمه توی من از علاقه ی شرلوک هلمز به جمجمه نشآت میگیره.خیلی برام عجیبه که یه جمجمه چرا باید اینقد برام جذاب باشه که طرف شاید 7 ساعت ناقابل باهاش اینقد انس گرفتم.
چرا؟چرا اصلا دارم اینجا مینویسم؟کسی هست که براش دغدغه های من که به عنوان روباه قرمز در حال زندگیه مهم باشه؟برای کی مهمه که من یه جمجمه پیدا کردم؟یا مثلا اطلاعات اضافی راجع به علاقه ی شرلوک هلمز به جمجمه؟
من از آنروز که در بند توام آزادم...
ما را در سایت من از آنروز که در بند توام آزادم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 20:24